بیست و هشتمین خواب - مترجــم دردها
X
تبلیغات
رایتل
شنبه 31 اردیبهشت 1390 @ 23:09

بیست و هشتمین خواب

چندی پیش ویدئو کلیپی می دیدم از لحظات آخر همراهی دو گربه.یکی سیاه و سپید (احتمالا نر) که بر اثر تصادف با خودرویی دراز به دراز بر روی زمین افتاده بود،نه تکاپویی و نه نشانه هایی از حیات.اما گربه سپید رنگ دیگر،مدام با دو پایش به تخت سینه گربه دیگر فشار می آورد،گویی که می خواهدنفس بدهد،بدین امید ِ ناامید که گربه دیگر به تکاپو افتد.جاندار است دیگر،مفاهیم در ذهنش صورت بندی نشده،خبر ندارد که وقتی سوت پایان تپش قلب زده شد،لا زمان جاری می شود و کار از کار گذشته.


چهار سال از حضورم در وبلاگستان می گذرد.در میان بلاگر ها تصوری ناپیدا وجود دارد که گویی مرگ سراغ بلاگر ها نمی اید.در میان مخاطبان هم هست،توقع دارند که مطابق معمول بیایی و بنویسی و فراموش می کنند مرگ در کمین است.بارها پیش آمده که دیدم بلاگری مرده و دوستانش در تکاپو که" کجایی؟چرا نمی نویسی؟خبری ازت نیست؟".نظیر گربه سپید رنگ که ناامیدانه تلاش می کرد،می دانست که اتفاقی افتاده ولی اینکه چه هست را نه.


غم عجیبی دارد این حالت.نوشته هایی هستند،نوشته هایی که از نفس نویسنده در آنها دمیده شده،ولی از نگارنده خبری نیست.بغض خاصی دارد.همه انگار می دانند خبری هست.خلایی بین دانستن و ندانستن.مالامال از شک و تردید و به دل بد افتادن.چقدر این دنیای مجازی و عینی به هم نزدیک اند



نفس هر صفحه ای هم به مخاطب است و هم به نویسنده.اصلا اگر مخاطبی نباشد نویسنده ای در کار نیست که شوق خوانده شدن است که قلم را روی کاغذ می کشاند.با این حال من در اینجا عمیقا احساس بودن می کنم،چنانچه در دنیای عینی احساسش را دارم.می خواهم بگویم که تا وقتی هستم می نویسم،اگر نباشم یا مرده ام،یا مصیبتی پیش آمده،یا سخت بیمارم و یا زندان.شق خامسی به ذهنم نمی رسد.اگر من نباشم دوستانم می توانند تا زمانی چراغ این صفحه را روشن نگاه دارند،می خواهم نظرات را از حالت تاییدی خارج کنم.از این پس مخاطبان نقش بیشتری در زنده نگاه داشتن این صفحه دارند



[کلیک] و [کلیک]