سی یکمین خواب - مترجــم دردها
X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 12 خرداد 1390 @ 23:13

سی یکمین خواب

لودویک ویتگنشتاین همواره بر اساتید فلسفه خــُرده می گرفت که فلسفه ورزی چیزی نیست که استاد در طی ساعات درسی خود در پــِی اش باشد و به محض ترک دانشگاه به زندگی روزانه خود بپردازد.تـَفـَلسـُف همواره در ذهن کسی که پرسش هایی از این دست دارد زنده است و او را ترک نمی کند.خودش پس از انتشار نخستین کتابش مدعی شد به تمامی مسائل فلسفی پاسخ داده و برای رهایی از زمزمه هایی ذهـــن خراش، راهی تدریس در مدرسه ای در روستایی دورافتاده شد که برای کسی که  صاحب نیمی از شهر «وین» بوده کاری غریب شمرده می شد.چند سالی تدریس کرد،به عنوان باغبان در صومعه ای مشغول به کار شد و به دانشگاه بازگشت و حتی در اواخر عمر به کنار ساحل  اقیانوس می رفت و به پرندگان دریایی غذا می داد.خواهر بزرگترش - هرمینه - که از کــُنش ذهنی او در شگرف بود نقل می کند که :


"به او گفتم...تصور او و ذهن فلسفه آموخته اش در هیئت معلم مدرسه ابتدایی،مانند آن است که آدم برای باز کردن جعبه مقوایی،ابزار دقیق به کار ببرد.لودوویگ با شنیدن این حرف مثالی آورد که مرا ساکت کرد،گفت:«تو مرا یاد کسی می اندازی که از پنجره بسته ای به بیرون نگاه می کند و نمیتواند علت حرکات عجیب عابری را بفهمد:خبر ندارد که بیرون چه توفانی خروشان است،و آن عابر با چه زحمتی خود را سرپا نگه داشته است»آن وقت بود که من به وضع روحی او پی بردم"*


وقتی  گفتم میل دارم از دغدغه هایم بنویسم،غرض  فقط نگاشتن از دغدغه های زندگی شخصی ام نبود.انسان همان گونه که موجودی ست منفرد که در خلوت خود معنا پیدا می کند،موجودی ست اجتماعی و کسی که دغدغه های اجتماعی ندارد و یا آن را سرکوب می کند باید در تعریف خودش به عنوان شهروند و مسئولیت تجدید نظر کند.نوع نگاه من  ودغدغه هایم به دنیای پیرامونی از این دست نیست که در ساعات معینی به آن مشغول باشم و بعد برای زمانی مشخص کنارش بگذارم.در من زنده است،باززایی می کند و هر آن که به اجتماع میروم جاندار تر می شود.


وقتی به خیابان هایی می روم که ساختشان اصولی نیست،پیاده رویی می بینم که اِشغال شده ،باریک ست،سنگ فرشی  منظم ندارد و تکه پاره ست،بالا و پایین است و پر از زباله،زجر می کشم.وقتی به ساختمان هایی نگاه می کنم که در نهایت بدقواره ای ساخته شدند،در کنار ساختمان پنج طبقه ساختمانی ده طبقه با عقب نشینی ساخته شده،معماری های درهم شان،پنجره های بی تناسب شان،نمای زشت شان و... زجر می کشم.در میان مردمی که به قوانین بی توجه اند،ذهنشان مغشوش است،اخلاقیات و حقوق را به پشیزی نمیگیرند،از هم می دزدند و در فکر چپو کردن یکدیگرند زجر می کشم.دو روز پیش که به کوه رفته بودم،در طی پنجاه کیلومتر مسیر انگشت حیرت به دهان گرفته، سخت غمگین از  نظاره رستوران های زشتی که در کنار جاده چالوس نظیر قارچ سبز شدند،دیوار نوشته های بی شمار،زباله های انبوه،ویلاهای بی نظم به این فکر می کردم که چطور این مردم از دیدن این حجم از کاستی ها عاجزند که این طور هشتمین جاده زیبای جهان را به کثافت کشیده **.


مشکل من از فکر کردن نیست،از دیدن است.من برای دیدن اینها نیازی به فکر کردن ندارم،اینکه چطور دیگران نمی بینند من را به حیرت می اندازد.فقط خوشبختم که پوستم کلفت شده.نظیر پرستاری که به دیدن پس زده یِ مریضان عادت کرده و با صبر می رود غذایش را می خورد و به زندگی اش می رسد،من هم با دیدن این ناهنجاری ها مثل کرگدن مقاوم شده ام و خیلی عادی از کنار مردمی می گذرم که با طبیعت،شهر و مهم تر از باقی یکدیگر چنین می کنند.وضع من چنین است.دغدغه های شخصی من از دغدغه های اجتماعی ام جدا نیست و سخت می توانم تمیزی بین این دو قائل شوم.دغدغه های شخصی من از این دست هستند.از همان جنسی که به چشم دیگران نمی ایند و یا به سخره اش می گیرند.کرگدنی هستم پوست کلفت که چشم اش به دیدن این کاستی ها خو گرفته،ولی برایش عادی نشده.همین


*نقل از کتاب"ویتگنشتاین و پوپر و ماجرای سیخ بخاری" نوشته دیوید ادمونز و جان آیدینو،ترجمه :حسن کامشاد؛نشر نی

** بود و نیست.توسط مغولان ثروتمند و مسافران وطنی به کثافت کشیده شد.


پ.ن.:مرگ پدر دردناک،ولی مرگ دختر درد دیگری بود...