چهل و ششمین خواب - مترجــم دردها
X
تبلیغات
رایتل
شنبه 29 مرداد 1390 @ 00:39

چهل و ششمین خواب

دو خون مردگی کوچک در دست راست و یک خاطره نچسب،گمان می کنم تنها بقایای بر جای مانده در تن و روان من است از تصادفی که دو ساعت پیش رخ داد و یکی از پنج سرنشین اش من بودم؛دقیقا ساعت 10:15 شب.


حال تشریح تصادف را ندارم.دقیق تر بگویم نوشتم و پاک کردم.تلفیقی از یابویی راننده و دست پخت شهرداری چی ها که خیابان ها را تند تند جراحی می کنند.چنین چیزی را تصور کنید:دو چرخ ماشین بلند شد.از جاده منحرف شدیم.لاستیک ها ترکیدند و رینگ پوکید و پس از کمی تلو تلو خوردن هم با شدت به بتن ها و دیوارچه ها خوردیم.


سالم ماندنم یحتمل مرهون دو چیز است:استعدادم در شناخت یابوهای وطنی و سفت نگاه داشتن خودم به در و بدنه ماشین.خانمی که پشت من نشسته بود چنین شانسی نداشت و بیش از باقی آسیب دید.البته از نقش باری تعالی و شب احیایی که خیابان ها خلوت تر بود نمی توان گذشت،آمدن یک ماشین از روبه رو دخل من یکی را می آورد.


در کل شب عجیبی بود.نمی دانم از چه چیزی می توان گفت.خودرو های عبوری دیگر که به همان سرعت بر روی ترمز زدند و ما اهل تصادم را نگاه می کردند و به سرعت نور جیم می شدند تا خدایی ناکرده کمک نکنند،مرض شهرداری در گاز زدن خیابان ها،خریت راننده و اینکه به حق جهان سومی هستیم،شانس ِ از تصادم جان سالم به در بردن،هراس و ترس زمان برخورد،دیوار های بتنی که از هر زمانی در آن دم ترسناک تر بودند،جیغ داد باقی سرنشین ها،خنده خودم وقتی ناباورانه از خودرو پیاده شدم و دیدم سالمم و...


هر چه بود به خیر گذشت.بروم ببینم با این خون مردگی ها چه باید بکنم.درست زمانی که گمان می کنی همه چیز بر روال است وقایع زندگی همه چیز را نابود می کند.البته این دفعه را که گفتم... به خیر گذشت.