چهل و هشتمین خواب - مترجــم دردها
X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 10 شهریور 1390 @ 00:42

چهل و هشتمین خواب

بعد از یک شروع درخشان در کتاب فروشی و سامان دادن سریع به انواع و اقسام اقلامی که در کتاب فروشی یافت می شود،در نهایت چوب بی تجربگی ام را خوردم:عشق هرگز کافی نیست.


شیفته کارکردن در کتاب فروشی بوده و هستم،همان روزهای نخست گفتم که همه روزه را هستم،گمان می کردم عشق کتاب می تواند راهکاری کافی برای غلبه بر مشکلات و سختی های کار باشد.تا دو ماه اولش را هم خوب پیش رفتم.از ماه سوم بود که افت در کارم را شاهد بودم.خسته شده بودم.شست روز بدون هیچ مرخصی و لا به لایش باید درسم را می خواندم.از روزهای شستم و یا هفتادم بود،کم کم جرو بحث ها بالا می گرفت و من که تاب شنیدن صدای بلند از کسی را ندارم از در جواب دادن بلند می شدم.بیست روز آخر حتی استعفایم را نوشته بودم و منتظر بهانه ای بودم که بگذارمش روی میز و بزنم به چاک.دقیقا در آستانه نودمین روز و در حالی که گمان میکردم دعوایی اساسی در راه است،خیلی سهل و ممتنع با یک سیگار به توک رفتیم و قضیه را حل کردم.همه چیز تمام شد.


در همان جا اما غرفه ای اجاره کردم،غرفه را طرحش را کشیدم،خودم ساختمش و تک تک وسایل اش را با حوصله انتخاب کردم،خاک بازار را توبره کردم آنقدر که در آمد شد بوده و هستم.این روزها هم درگیر همان.نظیر راه انداختن بچه می ماند.به ضرب و زار باید تاتی تاتی کند تا راه بیفتد لا مصب.اجاره اش است،صاف کردن قرض هست،خرج خودم هست و اگر چیزی ته اش بماند پس اندازی.ساده که نیست،ولی دوست ندارم که بگویم سخت است.برای راه انداختنش نیازمند زمانم.کمی زمانم دهید.


...


و اما بزرگترین درسش:عشق هرگز کافی نیست.وهم محض است این گمان که اگر عاشق کسی،کاری،چیزی باشی بودنش در کنارت،یا در کنارش را مداوم دوست خواهی داشت.من به تجربه در یافتم که زنده ماندن عشق و موهبتی نیازمند دوری و نزدیکی دوره ای ست.زمانی دور...زمانی نزدیک.وقتی عشقت را بدست آوردی باید دوره ای از آن دور و یا نزدیک شوی.چسبیدن اش یکی یا دو یا هر سه را تلف می کند.یا خودت،یا معشوقت و یا عشق را.