هفتادمین - مترجــم دردها
X
تبلیغات
رایتل
شنبه 26 آذر 1390 @ 23:28

هفتادمین

نخوابیدن زیر لوستر،بستن کمربند ایمنی حتی زمانی که عقب نشسته ام،همراه داشتن لباس زاپاس از بیم چاییدن در سرما و موارد مشابه دیگری همگی کارهایی هستند که دیرباز به «جون دوستی» شــُهره ام کرده اند و صد البته که بنده هیچ ابایی از پذیرفتن این صفت ندارم !


واقعیت این است که من از آن دسته افرادی نیستم که بیایم طوماری در شماتت زندگی ردیف کنم و به زندگی فوحوش بدهم و دست آخر حتی جرات فکر کردن به خودکشی و خلاص کردن خودم را نداشته باشم،من زندگی  را دوست داشته و دارم و به عنوان یک جان دوست علاوه بر این که میل دارم سال های سال با سلامتی هر چه بیشتر زندگی کنم،در این راه از هیچ تلاشی هم فرو گذار نمی کنم... اما چه کنم که فکر مرگ ناگریز است.


...

چند وقتی ست که باز هم مرض فکرکردن به مرگ به جانم افتاده،آن هم چه؟ پرت ترین قسمت آن:اعلامیه.یعنی چیزی که در میان نخواهم بود که آزارم دهد،اما چه کنم که حتی زمان زنده بودنم هم فکر اینکه بخواهم یکی از اعلامیه های زشت که بر دیواره های شهر است را من داشته باشم سخت آزارم می دهد.


...


به این فکر می کنم که یک تصویر سیاه سفید درست و درمان با تعداد کمی کلمه و یا اصلا سکوت،چقدر می تواند گویاتر باشد تا ردیف کردن جملات و خانواده های داغدار و از این نوشتاری از این دست.یک عکس،آن هم نه از عکس های که آتلیه ها به ضرب و زور روتوش و نگاه عمیق به آفاق و... جفت و جور می کنند،یک عکس سیاه و سفید ساده،آن هم درست در زمانی که توقع اش را ندارم،یک نگاه ساده از آدمی که زمانی زنده بوده و زندگی می کرده،آخرش هم اسم و سالهای زندگی ام،مثلا ً چنین چیزی:


محمد رضا ...؛

13..-1390؛


در این حالت سکوت چقدر می تواند معنادار تر باشد،چنین چیزی شاید ریشه در باور بنیادین من دارد که سنگین ترین حرف ها را باید با سکوت زد،یا در برابرش سکوت کرد.همان گونه که بهترین موسیقی در نظرم موسیقی کلاسیک و البته بی کلام است،اندوهگین ترین حرف ها و یا احساسات را هم باید به سکوت سپرد،نوشتن حتی کلمه ای در در گرو ابتذال سپردن است.


...


اگر توان نوشتن تصویرکردنم به موسیقی بود،این چنین خودم را می دیدم [کلیک]