هفتاد و پنجمین - مترجــم دردها
X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 11 دی 1390 @ 22:47

هفتاد و پنجمین

در این  سرمای پاییز و زمستان،حتی زیاده از حد راه رفتن با تجهیزات کامل هم هولناک است و دست و دماغ را سرخ می کند،چه برسد به خوابیدن زیر برف و بارانش و در دمایی حول و حوش صفر.با این حال در یکی از پارک های در گذر، مردی را می دیدم که بر روی چمن های پارک بساط کرده و خوابیده،چند باری که از بالای سرش رد شدم پتو را بر روی سر خودش کشیده بود،تا اینکه یکبار با فاصله به پاییدنش نشستم،دیدم که بیدار می شود و با صبر و حوصله وسایل اش را جمع می کند و می رود... به کجا؟پی بدبختی اش و بیچارگی لا زمانش.


دیدنش برای یکی دو روزی حسابی پــــَــکـــَــرم می کند.اینکه من با دیدن ابرهای قرمز و باران طویل این ماهها،چقدر ذوق می کردم و زمان خواب پاها را به رادیاتورها می سایاندم و کم لباس می خوابیدم،و بینوایی باید سقف اش آسمان می بوده و نوای هم دم اش صدای بی صدای بارش برف؛که آیا فردا را زیر این برف خواهد دید؟


یادم افتاد که وقتی هم دبیرستان بودم با دیدن مردی که کنار راه مدرسه می خوابید،برای ده شبی روی فرش می خوابیدم تا شمه ای از درد او را بتوانم حس کنم.


...



پارسال وقتی زنی مشکوک به اعتیاد را دیدم که روی پل هوایی خوابیده،حس کردم که کاپشن نازیبایم که در خانه خاک می خورد بهتر است کار او را راه بیندازد تا اینکه در آن گوشه بپوسد،فردا شب اش رفتم به او بدهم که نبود و دیگر به آنجا سر نزدم.امسال تصمیم گرفتم به جای اینکه زانوی غم بغل کنم و غصه تو دلم کوت کنم،یکی از همین پتو ها و یا بلوز ها و یا هر لباس گرم کننده دیگری را که در خانه افتاده را بدهم به کسی و کارش را راه بندازم،زورم که نمی رسد گرمخانه تاسیس کنم و این قبیل افراد هم که کم نیستند،هر چند برای تعداد زیادی کارگر نیست،ولی ممکن است جان ِ یکی را دست کم بهتر حفظ کند،این گونه گمان می کنم که اثرش بیشتر است و از آه و ناله ردیف کردن راندمانش بیشتر.


...


حدس می زنم اگر به آن بی نوای قدیمی که برای هم دردی با او،شب ها روی فرش می خوابیدم ،بگویم که چنین کردم،چنین پاسخم بدهد:خــری عمو؟