هشتاد و هشت - مترجــم دردها
X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 2 فروردین 1391 @ 23:54

هشتاد و هشت

رو به روی خانه مادربزرگم پارک کوچکی بود؛ مامن توله های مردم که یک دم آرام نمی نشستند و هیچ جنبنده دو پا یا چهار پایی را آرام نمی گذاشتند.یکی از آنها را با اسم رمز فــــَــتـــَل مشخص کرده بودم،با بیست کیلو وزن برای ذله کردن منطقه ای کفایت می کرد.


نخستین روز عید که هوای صله ارحام به سرمان زده بود به دیدن مادربزرگ رفته بودیم،خــُــرده خریده داشتم،به سوپری محل رفتم دیدم که همو فـــَــتـــَل پشت دخل نشسته.ظاهرا ً شور و شر کودکی اش فروکش کرده بود و آداب حرف زدن را با مختصات ایرانی فراگرفته بود.زمانی که مشغول فراهم کردن سفارشات بود یکسر به این فکر می کردم که عمر گران عجب می گذرد.


در راه بازگشت،داغ دلم از نو تازه شد.پسری مجتبی نام را که در نوجوانی از دلدادگان ولایت بود را دیدم که روان، پشت فرمان به عید دیدنی می شتافت.ظاهرا ً از صراط مستقیم ولایت برگشته بود و پا به کژراهه نهاده بود.سری طاس و ریش پروفسوری،رایحه ای از برادر کوچک بسیجی سابق نداشت که با چه سختی ای ریش بلند می کرد.


شاملوی فقید در یکی از مستند های پایان زندگی،از زندگی می نالید که چرا آنقدر کوتاه است،عین عبارت :"زندگی به طرز بی شرمانه ای کوتاهه".ان زمان می گفتم این بابا بعد از هفتاد و پنج سال زندگی دیگر از جان زندگی چه می خواسته که بعد از این همه عمر باز هم کمش بوده.


سال به سال و عید به عید،و در زمان تولد،غم ام می گیرد که مبادا جوانی از کف برود و آهش بر جای بماند.عمری که به سرعت برق و باد می گذرد و یارای لنگر انداختن در لا زمان را نداریم.البته نمی خواهم کام دوستان را تلخ کنم،سال نو مبارک و از زندگی لذت ببرید،اما خب زمان زود می گذرد،باور کنید !


پ.ن:دیشب seven را دیدم،نفسم بند آمده بود.متن های را هم که وعده داده بودم می نویسم،به چشم