نود و یک - مترجــم دردها
X
تبلیغات
رایتل
شنبه 19 فروردین 1391 @ 20:43

نود و یک

درهای واگن مترو، مایوسانه نیمه بسته می شوند،سوت می کشند،و از نو باز می شوند.تنی چند از شبه انسان ها  در میانه درها ایستاده اند و حاضر به قبول مسئله نیستند که براستی واگن مترو جا ندارد.مامور مترو آمده و به کمک چند تن پشت در مانده،تلاش می کند که مسافران را حالی کند که در واگن جا برای سوزن انداختن نیست و چه برسد به نئاندرتال، و این یک دفعه را - تا دو،سه دقیقه دیگر - کوتاه بیایند،بلکه واگن های سری بعد برسند.رو ترش کرده و با اخم و تــَخم می ایستند تا در نوبت بعدی یورش ببرند.من و یک پیرمرد دیگر که با گونتر گراس مو نمی زند،مات و مبهوت به جماعت رمیده نگاه می کنیم که چونان احشام به درون واگن ها هجوم می برند و هل می دهند.


چند باری صبر می کنم و گام به گام به جایی که درهای واگن ها باز می شوند نزدیک می شوم.مترو چهار بار می آید و می رود و حالا دیگر من دقیقا در جایی قرار دارم که در رو به رویم باز می شود.همه چیز مرتب است،مردم پشت سرم رام به نظر می رسند. به محض باز شدن در مترو شوت می شوم،ناخواسته با آرنجم به مخ پیرمردی می زنم که خم شده و  در حال سبقت غیر مجاز است !.یک آن نگران می شوم که مغزش پیاده شده و پس از چند ثانیه می بینم که صحیح و سالم در کنارم ایستاده.به خیر گذشت


در حرفه مترو سواری،فردی هستم به غایت پخمه و بی عرضه،و به طرز احمقانه ای تلاش می کنم  متمدنانه رفتار کنم،حاصلش تنها این شده که هر بار مترو سواری برایم نو مانده و به تجربه ای ملال آور تبدیل شده.


در فیزیک قوانین بسیار پیچیده ای هست به نام قوانین بردار ها که در کتاب های فیزیک دبیرستان تدریس می شود.طبق یکی از این قوانین،حاصل جمع چند بردار که در یک راستا هستند،برداری ست در راستای جمع جبری تک تک آنها،بردار ها را چنان چه نیرو در نظر بگیرم نیروی ماحصل برابرست با نیرویی برابر با جمع تک تک نیروها.نیرویی که یک نفر وارد می کند شاید تنها به کسی که جلوتر است فشار وارد کند،ولی جمع نیروهای افرادی که در یک سو هل می دهند می تواند بدن نفرات جلوتر را کبود کند و یا حتی استخوان هایش را بشکند.


متخصصان دینامیک جمعیت  به معماران و مهندسان  هشدار می دهند که سازه ها و درگاهها به گونه ای ساخته نشوند که در محدوده ای خاص تمرکز جمعیت بالا برود و به جوارح فشار بیاید و اهل فن به مردم نهیب می زنند که بدن انسان الماس نیست که در فشار های بالا شکل بگیرد و بر ارزش اش افزوده شود.در فشار های بالا ظرف سه دقیقه بیهوش می شود و در زمان شش دقیقه می میرد.


اینکه در مغز هـــُـلـــِــر جماعت هم چه می گذرد هم می تواند محل کنکاش باشد.دو دقیقه زودتر رسیدن آیا ارزش اش را دارد که به جان دیگری بیفتند و با تمام قوا هل بدهند؟ و ایا غوطه وری در فضای تنگ و پر بو و فشار آیا زجر آور نیست؟


در مورد تجربه امروز هم،وضع کمی از روزهای پیشین بدتر بود.بعد از پیاده کردن  ِجمجمه فردی دیگر به اصرار دوستان پشت سری،در فضای محدود واگن ها بخت مصاحبت در جوار دوستی را داشتم که زیر بغل مبارکش درست در آستانه بینی ام بود و در آن فضا آنچنان عرق کرده بودم که تمام لباسم خیس عرق شده بود،نه توان خارج شدنم بود و نه توان جا به جا شدن،چاره ای جز تحمل نبود.


زمان پیاده شدن تصمیم گرفتم که قید رفتن به محل کارم را بزنم،لباس هایی را که به زحمت اتو کشیده بودم غرق در چروک و عرق خود و یاران،راهی ماشین لباس شویی کردم و بر روی تخت پلاس شدم.


ظاهرا ً در وارسی پیامدهای مدرنیته باید مصائب تیاره سواری را افزون کنند و برای ختم به غر نشدن متن پیش رو آرزو می کنیم که وضع بهتر شود


به قول حاج آقا:انشالله تعالی