صد - مترجــم دردها
X
تبلیغات
رایتل
شنبه 20 خرداد 1391 @ 00:25

صد

اگر در مقام خود - زندگینامه نویسی بخواهم از خود بنویسم ودر آن قید کنم که شاهرگ حیاتی زندگی در دوران نوجوانی - و ابتدای جوانی- چه چیزی بوده،بی تردید از مذهب سخن خواهم راند.البته چنین چیزی تردیدی ندارد،در کشوری مذهبی و در نظام آموزشی و رسانه های مذهبی و ایام سال و اعیاد مذهبی و اماکن مذهبی که مثل قارچ یکی پس از دیگری می رویند و شاید مهم تر از همه،زیستن در خانواده ای که شالوده اخلاقش مذهب بود،چنین چیزی چندان مایه تعجب نیست.




در واقع شاید گزینه آخر از باقی مهم تر باشد.خانواده ما،گر چه شباهتی به خانواده های مذهبی ارتدوکس نداشت که بر روی نماز و روزه و... تاکید موکد کند،ولی روح مذهب چنان جاری بود که خواه ناخواه بدان می پیوستی،در آن همدلی و هم زبانی بود.با این حال نمی دانم چرا من کاسه ای داغ تر از آش بودم و گمان می کردم اسلامی که بدان باور دارم به اندازه کافی فربه و تنومند نیست.شاید ناخواسته برخی کاستی ها را دریافته بودم و چون باور داشتم اصلش بری از هرگونه خطاست پس لا جرم آن چیزی که رویت می شود پوسته ای تحریف شده ست.


با رهایی از سرباز خانه های آموزشی و قدم نهادن در دانشگاه،زمان تحقیق فرا رسیده بود و اولین گزینه ای که بدان متمسک شدم خواندن کتاب های شریعتی بود.ظرف یکسال تمام کتاب هایش را خواندم و در کنارش قرآن و تفسیر نمونه.خواندن کتاب های شریعتی شوری شگرف داشت.طنینی غریب از احساس  و تنهایی و ناشناخته ماندن،طوری آدمی را تسلیم می کرد که بسیاری از جملاتش را از بر می شدم.سه خصلت اساسی نوشته هایش - اسلامیات و کویریات و اجتماعیات - برای جوانی چون من تنها که درد اجتماع و دین داشت براستی خوشگوار بود.قرآن را غالبا شب ها می خواندم و یادداشت برداری می کردم.گاهی که به نظرم ترجمه ها ناسازگار بود در گوشه و کنارش یادداشت میکردم و تناقض های ظاهری را مشخص می کردم و می نوشتم پیرامونش تحقیق کنم.تفسیر نمونه اما از همان ابتدا به نظرم جالب نرسید.به زار و زحمت می خواندم و کمی که خواندمش انداختمش کنار.تغار نویسندگانش زود تمام میشد و ول کن نبودند... انبانی از پرحرفی.


در همین ایام برای دیدن اماکن مذهبی و مناسک مشتاق شده بودم.روزی را که به دفتر بسیج رفتم - برای اولین و آخرین بار - وگفتم که می خواهم همراهشان به جمکران بروم را هرگز فراموش نمی کنم.میان آن پسران یقه بسته و شلوار پارچه ای گشاد و دختران چادری که همدیگر را مدام شما خطاب می کردند،با شلوار لی و تی شرت و صورت شش تیغ وصله ای مشخصا ً ناجور بودم.طوری که در اتوبوس و نشست هایشان همه یک طرف بودند و من طرفی دیگر،امری که مرا بسیار خوش می آمد.دو فرد مختلف با نظری مشترک در چیزی:"او در برداشت از اسلام بر خطا می رود".


رفتن به جمکران نقطه عطفی در این کارزار بود.برای همچو منی که تا آن زمان فقط یکبار در کودکی به مشهد رفته بودم،رفتن  به قم در بزرگسالی براستی یک شوک بود.آن چیزی که من دیدم مردمی بودند که خود را به در و دیوار می مالیدند،دعاهایی که با لهجه های پرت قرائت می شد و نامه هایی که در چاه انداخته می شد و هجمه و سر و صدای بی حساب به انضمام صدای نکره مداح و همه اینها در برهوتی بود که مالامال از آشغال و زباله بود و بدتر از تمام اینها دکان ها و بنگاه های اقتصادی که اطرافش بنا شده بود یکی از یکی زشت تر و حریص تر.


در یک کلام:متعفن بود.در آن جا نه خبری از اخلاص بود و نه ایمان،بیشتر دلالی بود و استیلای نوعی تفکر کاسب کارانه:"دعا می کنم، تو هم تکونی به خودت بده و کار ما راه بنداز".


با بیشتر شدن مطالعاتم و غرق شدنم در فلسفه،آن فربه بودنی که توقع داشتم بیشتر و بیشتر لاغر تر شد.مثلا با آگاهی از هرمنوتیک دیگر سودای دست یافتن به حقیقی در یک متن را بدرود گفتم و با درگیر شدن با منطق دیگر تناقض ها و مغالطات را بهتر درک می کردم.حاصل مشخص است،در چنین ذهنی دیگر خیلی از باور ها - حتی اگر باب میلت باشد - فرو نمی رود.شریعتی هم هر چند برایم قابل احترام بود،اما بیشتر در کسوت کسی که درد اجتماع داشت و آدمی صادق بود،نه بیشتر.


همان سالها دیگر حتی وقتی سمت کتاب های عبدالکریم سروش و مصطفی ملکیان و ... هم رفتم،باز هم در تورق اش ناتوان بودم.شوق اولیه ام فروکاست شده بود و بهتر بود که دیگر پی علایق و زندگی ام می رفتم.این شد که دیگر فاصله گرفتم و به وادی دیگری کشیده شدم،نوشته های آن زمانم ارتباطی تنگاتنگ با دین داشت و مناسباتش،نوشته های حال حاضر را هم که می بینید.برای پرهیز از پرحرفی،در این مسیر پر فراز و نشیب و پرزحمت،یک رویه رضایت خاطرم را فراهم می کند و آن این مسئله ست که جایگاه اسلام به طور اخص و باورهای دیگر به طور اعم نزد من،هر چند با اپیستمه حاکم بر دوران ارتباطی تنگاتنگ داشت،اما این خود من بودم که برای فرموله کردن و یا حداقل مجاب کردن خود،دست به تحقیق می زده و می زنم و این تا حدی مایه آرامش روانم بوده و هست.


...


با تمام این حرف ها و جدای از زندگی خودم،به گمانم اوضاع دین این روزها خیلی کساد است.اینکه چه عللی کار را به اینجا کشانده بحثی ست که در جای خود پیگیری می شود،ولی به نظر شخصی من دین برای ادامه حیاتش چاره ای ندارد جز اینکه با مقتضیات زمانه هماهنگ شود و در این مسیر پیشقدم شود،ایستادگی و در قامت سدی ظاهر شدن با این قامت نحیف دین در این روزها،فقط به متلاشی شدن اش می انجامد.


اصحاب دین باید یاد بگیرند دست کم چند دستورالعمل را برای حفظ باور خودشان به کار بندند:

همنوایی با مردم سالاری،صیانت از حقوق بشر،و دوری جستن از ظاهر شدن در قبای قدرت.البته ممکن است کمی دور از ذهن برسد،ولی با برجسته کردن و مانور کردن بر روی قسمت هایی از متون چرا چنین چیزی شدنی نباشد؟


به هر حال دایره شرع انور بسیط است!تا رای مبارک چه باشد !