142:[بدون عنوان] - مترجــم دردها
X
تبلیغات
رایتل
شنبه 2 دی 1391 @ 00:30

142:[بدون عنوان]

تقریبا ً با هر قدمی که بالاتر می رفتیم میزان باد و باران و برف و مه بیشتر می شد.ابتدا چند پسر نوجوانی که به نسبت سرمای ِ هوا کم پوشیده بودند،هشدار دادند که بالا وضعیت جوی بسیار خراب است و پس از آن چند نفر که حرفه ای به نظر می رسیدند هشدار آنان را تکرار کردند،همراهان هم سودای ِ زودتر بازگشتن داشتند و نهایت کار بدین جا رسید که زودتر مسیر را کج کنیم و به پایین بیاییم.


کوره راهی را پیش گرفتیم و در جایی که کمتر برف و باران می آمد،صبحانه را خوردیم،حین بازگشت در میان دره ای دیدم مردی مشمای بزرگی به دست گرفته و مشغول جمع کردن ِ زباله های دیگران است.به او "روز به خیر" گفتم و ادامه دادم :" آقا واقعا ً دم شما گرم" بالا آمد و قدری به به حرف زدن ایستادیم.در میانه ی ِ هم سخنی گفتم اگر به جای این تعداد تابلوهای غول پیکر ِ "یا زهرا" و "صلوات" و غیره یکی دو تا هم به فرهنگ سازی اختصاص بدهند وضعیت هزاری توفیر دارد،پرید توی حرفم و گفت:"این برای من یا زهراست" و بعد سخنرانی در باب خدا در طبیعت است و...


زود از هم جدا شدیم و او هم پلاستیکش پر شده بود و می خواست به دیگر کوهنوردانش همراهش برسد.می گفت عادتش شده ست و باید هر طور شده هر باری که به کوه می آید حجمی از زباله را جمع کند.


حین برگشتن به این فکر می کردم که اگر تنها یک درصد از کوه نوردان هم به جمع کردن زباله های دیگران همت کنند کوه ها بسیار پاکیزه تر می شوند.در نهایت با دوستان مان هماهنگ کردیم که از این به بعد هر جمعه حداقل یک پلاستیک زباله جمع کنیم.


اگر عمل آن مرد - که زمان برگشت دیدم چفیه به گردن داشت !- توانست در ما اثر کند،آن هم با این درجه از اختلاف،چرا رفتار ما در دیگران اثر نکند؟


البته فکر کنم طبیعت دست کم برای من متفاوت از "یا زهرا " باشد !