164:نـــــومــــزَدَنگ - مترجــم دردها
X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 5 تیر 1392 @ 22:58

164:نـــــومــــزَدَنگ

با خود تصمیم گرفته بودم در زودترین زمان ممکن به خانه برسم و حاضر بشوم،رسیدم و به سرعت عازم حمام شدم،دوش گرفتم و مدام اندیشیدم یعنی امشب است همان شب موعود و خاطره ساز است؟


ظاهرا ً بود،با لباسی نیمه رسمی رفتیم،سه نفری به همراه مادر و پدر،راحت حرف زدیم،گفتیم،خندیدیم،و قرار و مدار های اولیه را گذاشتیم،برای ماه پایانی تابستان و باقی ِ ماجرا.فعلا ً تصمیم گرفتیم - وقدری سعی نمودیم ! - که همه چیز به سکوت برگزار شود و زمان علنی تر شدنش به نزدیکان و اقوام بگوییم.شب ملایمی بود،هر چند نیم ساعت نخست به شدت عرق ریختم.


بدین قرار،دو سال دوستی ساده و یک سال و نیم دوستی مهروزانه،اینک به نامزدی کوتاه مدتی انجامیده و دو ماه دیگر جلوه ی ِ رسمی تری بر خود می گیرد.سهل و ممتنع پیش رفتنش را هر دو دوست داشتیم،امید که پس از این نیز چنین پیش برود،ساده،آرام،دوستانه