166:روزی روزگاری آریان - مترجــم دردها
X
تبلیغات
رایتل
شنبه 29 تیر 1392 @ 01:05

166:روزی روزگاری آریان

آن گوشه ی ِ خانه،درست در میان هال ِ کوچکتر خانه و رو به روی قفسه ی ِ کتابخانه و بر روی تخت چوبی و جاجیم ِ دست بافته مادرم،دو هفته ای ست که پدیده ای شگفت پیداست که گهگاه می گرید،گاهی خواب است و گاهی در وضعی میانه این دو !


نمی توانم حس خود را پنهان کنم،اما گمان می برم موجودیتش بیشتر برای من آکنده از شگفتی باشد تا خوشحالی.گاهی که خسته از کار به خانه می رسم به کنارش می روم و سرشار از شگفتی به او می نگرم،دست های کوچکش را می گیرم،پاهایش را و به آهستگی می بوسمش،وقتی موهایش را با برس مخصوصش شانه می کنم تو گویی می خندد،نوازش را دوست دارد ولی بر روی دست هایش حساس است ! دست هایش را زمان خواب زیر پتو نمی گذارد و چنان که مجبور شود می گرید،تخس به نظر می رسد و یک دنده،زمان گرسنگی کولی بازی اش شدت می گیرد - مادرم می گوید محمد کوچولو ! - و زمان سیری کنجکاوانه این طرف و آن طرف را نگاه می کند،هر چند در حال حاضر بسیار غریزی به نظر می رسد ولی اعتراف می کنم از وجود او غرق در حیرتم.


او،آریان نام دارد و به برکت وجود او من هم اکنون عنوان دایی نیز دارم،آدم آرزوهای عریض و طویل نیستم،امیدوارم عمری دراز همراه با سلامتی جسمی و روانی داشته باشد،اگر گام در مسیر نخبگی هم بر دارد که چه بهتر.