169:بیا تا بمانیم - مترجــم دردها
X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 24 مهر 1392 @ 23:56

169:بیا تا بمانیم

می دانی الهه،اصلا ً فکرش را نمی کردم همان مرد خوشرو و خوش برخوردی که درست اولین کسی بود که ما را بعد از عقدمان با همدیگر در آن گشت و گذار یک روزه می دید،تنها چند هفته دیگر زنده ست و یک شب - چونان امشب - به تو زنگ بزنم و تو با صدایی گرفته بگویی با سکته قلبی،روزگار او هم تمام شد.


گاهی به این فکر می کنم که آیا یک هفته ی ِ دیگر زنده ام؟یک ماه چطور؟چند سال چی؟چقدر ِ دیگر مانده ست به آن لحظه موعود و پایان همه چیز.گاهی حتی از این هم شوم تر می شود،وقتی که رفتن ِ نزدیکانم را متصور می شوم،برخی مواقع آن چنان شور می شود که راه می افتم  و سرم را گرم می کنم،تا مبادا این فکر مرا از درون بخورد.به این می اندیشم که چقدر کار انجام نشده دارم و چقدر ممکن است در دانستن ثروت هایم کوتاهی کنم،بی خودی رنجیده باشم و بی جهت رنجانده باشم.


بیا تا برای هم بمانیم،سال های سال،سالم و سرحال.آنقدر که وقتی که قرار شد یکی از ما برود - که ترجیح می دهم من باشم - حسرت به دلمان نماند حرف نا گفته ای برای هم داشتیم و تجربه یا تجربه هایی را از سر نگذراندیم.






واریان،رو به روی دو قله ی ِ شاه نشین و شاه دزد