پنجاه و هفتمین خواب - مترجــم دردها
X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 24 مهر 1390 @ 00:47

پنجاه و هفتمین خواب

تکه کلام یکی از استادانم این بود:"خداست دیگر،خداست"،این را به طعنه و با چاشنی طنز و در برابر کارهای تا حدودی عجیب ابنا بشر می گفت.به سیاق او لابد من هم الان باید بگویم خداست دیگر که بعد از یک دهه دوری از دریا برنامه ها طوری ردیف می شود که در عرض ده روز دو بار در سفر های سه روزه و چهار روزه عازم شمالستان بشوم و گشت و گذاری اساسی بکنم،آن هم همچو منی که یک دهه دور از دریا بودم.


دفعه اول با خانواده و در نوبت دوم با دوستان.هر دو تقریبا ً به یک اندازه حال داد،دومی کمی بیشتر.


در نظر داشتم سفرنامه ای بنویسم از برای اولی،اتفاقات دومی به مراتب جذاب تر و قشنگ تر بود و با این حساب سفرنامه باید جذاب تر از آب در می آمد.اما اتفاقی منصرف ام کرد.دوستی که از لحاظ قوای دماغی مورد پسندم نیست به تازگی شمال رفته بود و هر چه شده بود با جزئیات برای همه تعریف کرده بود و همین کارش دو روزی تقریبا ما را می خنداند،بس که کارش در نظرمان ابلهانه می نمود.بیم اینکه من هم این چنین من را در نظر دیگران ابله جلوه دهد منصرف ام کرد از نوشتن سفرنامه ای.



با این حال چند مسئله و خاطره جرقه ای شد برای نوشتن متن های متعددی.من اگر شب های دیگر توان داشته باشم،می نشینم و در موردشان تایپ می کنم.در نگاه کردن های بی انتها به بی انتهای ِ دریا،چه فکر هایی که در ذهن آدمی درخشان نمی شود.



...


تمام این حرف ها به کنار،مزه ساحل حیرت انگیز رودسر که تا این حد تمیز بود و از بنی بشری خبر نبود و بی اندازه صاف بود،و کباب ترش هایی که به معنای واقعی کلمه مزه اش زیر زبانم است بعید می دانم به این زودی ها از سرم بپرد،مهربانی دوستانم که جای خود دارد.