صد و یازده - مترجــم دردها
X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 21 تیر 1391 @ 15:27

صد و یازده

زمان:سال گذشته،اواسط مرداد ماه


از بیرون خانه صدایی بلند می آید.داد و قالی به راه افتاده.از پنجره به بیرون نگاه می کنم می بینم جوانی نشسته بر روی زمین و داد و هوار می کند و می گوید:" میثم دیدم مواد رو دستت گرفتی و از دیوار بالا رفتی،بیا بدش به من قول میدم کاریت نداشته باشم".شک می کنم،در ساختمان ما که میثمی وجود ندارد.حیات را چک می کنم و پارکینگ را، خبری نیست که نیست.همساده ندا می دهد که طرف قاطی دارد و ید طولایی در توهم زدن ،به خانه می روم.چند ساعتی داد و قال ادامه دارد...


...


زمان کودکی و در دبستان،یک همکلاسی ِ بیش-فعال داشتم با نام «مهدی».برای ذله کردن شهری کفایت می کرد و دلش به برادر بزرگترش قرص بود به نام «علی».توطئه های ِ بچه های کلاس برای تنبیه «مهدی» بی فرجام می ماند،زیرا که برادری بزرگ تر وجود داشت که بعد ها صفت «پلنگ» هم در ادامه اسمش گذاشتند،زیرا که قد و هیکلی بسیار تنومند داشت و معلول ِ همین قد و قامت هم معمولا ً با کسی جر و بحث پیدا نمی کرد،حساب کار را همه در دست داشتند.


به هر حال با بالاتر رفتن سن رابطه من با دوستانم کمرنگ و در نهایت کات شد،حرف مشترکی نداشتیم و صرف خاطرات مشترک برای دوستی کافی نبود.فقط دورادور می شنیدم مهدی تحت تاثیر علی سیگاری شده است،هر چند که برادر بزرگ تر شتابی بیشتر از این حرف ها داشت.کم کم شنیدم که برادرش دل در گرو مواد مخدر مختلف دارد و احوالات به جایی رسیده که خانواده عاصی شدند و کار بالا گرفته و مادرش بارها گریه کرده و دعا برای مرگ برایش داشته و...


...


سال گذشته هم «علی» بود که توهم زده بود.ظاهرا ً بر اثر مصرف مواد ساختار مغزی اش دچار دگرگونی های ِ غیر قابل بازگشت شده بود.یک بار دیدم که در خیابان با کسی یقه به یقه شده بود و فحش می داد،با یک تفاوت با دیگر  درگیری ها:اصلا ً طرف دعوایی وجود نداشت.


ذهنش به جای داده پردازی،داده سازی می کرد.با کسی که وجود نداشت،دعوا می کرد،دست به یقه می شد و فحش می داد.ساز و کاز ذهنی اش آن چنان بر هم خورده بود که در عمل جریان عینی زندگی را جعل می کرد.آدم می ساخت،آن را از دیوارها بالا می برد،با او حرف می زد و با او دعوا می کرد،می بخشیدش و فحشش می داد.یک بار چند ماه پیش غروب هنگام دیدم که بر روی جدولی نشسته و در حال درد و دل است،می توان حدس زد که زمان خشم،غم،تنهایی و... سختی های کمتری نسبت به دیگران داشت،او به دنبال غم خوار و یا هم دل و... نمی گشت،تنها نبود چنین چیزی کافی بود تا ذهن اش به کار بیفتد و خلق کند




در هر صورت گویا بدن تنومندش هم در برابر قدرت افیون نتوانست دوام بیاورد.چند ماه پیش که دیده بودمش که شخص  خیالی در حال گپ و گفت است،ولی معلوم بود که حال فیزیکی اش هم تعریفی ندارد،بدن تنومندش لاغر شده بود و قد بلندش کمی خمیده،کفش ها را بر روی زمین می کشید و رنگش پریده بود.شنیده بودم که قلب و ریه و کلیه و کبد و ... هم وضعشان خراب است.دلم برایش می سوخت،همان زمان ها به این فکر می کردم برای چنین کسی که حتی خانواده مانده در برابرش چه کند،"مرگ" شاید نعمتی گران بها باشد که باز به خودم نهیب زده بودم تو مگر در کجا ایستاده ای که چنین تصمیماتی برای دیگران می گیری و باز همان سوال کهنه:" آیا مجازیم برای مرگ دیگران تصمیم بگیریم؟".سوالاتی که ذهن را براستی آزار می دهد.احساسات جای خود.در چنین وضعیتی اوضاع و احوال بدنی خراب تر می شد و با سرعت بیشتری سقوط می کرد.


...



امروز صبح اما،دعای ِ مادرش بود که اجابت می شد؟دیگر کلیه و کبد و قلب و ریه ســـر ِ همراهی نداشتند.

خواب ِ دیشب اش به درازا کشید.