132:با عصا می بیند - مترجــم دردها
X
تبلیغات
رایتل
شنبه 29 مهر 1391 @ 21:46

132:با عصا می بیند

در تاکسی نشسته ام و پشت چراغ قرمز،چهل و چند ثانیه ای مانده و برای ِ صبح بی رمق ِ جمعه رقمی گزاف به نظر می رسد.به ناگهان مردی ظاهر می شود با عصای سپید.از عینک مشهور نابینایان خبری نیست و تنــد و تـند عصا را به زمین می زند و می رود.از بی پروایی اش خوشم می آید.کمی دور تر را می پایـــَم تا رصد کنم چاله چوله ای آن طرف تر ها نباشد.مطابق معمول جوی آبی حد فاصل خیابان و پیاده رو ست و لبه ی ِ جدول اش شکسته،ترســَم گرفته که مبادا با همین سرعت برود و بشود آنچه نباید بشود.ضربان قلبم بالا می رود...


می رود... به جوی می رسد و عصا را  با سرعت می زند،قدری که بیشتر عصا می رود و به داخل جوی می رسد،گویی یک آن انگار ترمزش را می کشند،به ناگهان می ایستد،قدری تامل می کند،وارسی می کند و تند و تند عصا را به زمین می زند تا نقشه ای ذهنی در سرش تدوین کند،قدری که می گذرد به پلی می رسد و می رود.


...


اینکه فضاهای اجتماعی،ساخت شهری،ساختمان ها،سازمان ها و نهاد ها،بافت فرهنگی و ... ما به گونه ای نیست که برای پذیرش نابینایان به طور اخص و افراد خاص به طور اعم،آمادگی داشته باشد به کنار و می گذارم برای زمانی که به تفضیل در موردش بنویسم،بحث من چیز دیگری ست.


من در باورم نیست که سالانه این تعداد از انسان ها ترجیح می دهند به زیر خاک بروند و اعضای بدنشان را اهدا نکنند.این حجم از انسان ها که منتظر لـــَختی دیدن هستند،قلب هایی که بتپند، و این تعداد اعضای بدنی که به زیر خاک می روند.بحثم اکیدا ً بحثی اخلاقی نیست که از پوشیدن قبای اندرزگویان سخت بیزارم،چه آنکه به گمانم کنشی ست عقلانی تا اخلاقی.


به شخصه ترجیح می دهم چنان چه روزی نقطه ی ِ آخر خط گزارده شد - که آن روز دور باد ! - وجودم بین باقی ِ انسان ها پخش شود تا اینکه زیر خاک برود.خیال ِ آرامش بخشی ست.


پ.ن:دیشب فیلم «مالــِنا» را دیدم،دوستش داشتم و دیدنش را اکیدا ً توصیه می کنم،تا حد زیادی حرف دل ما بود.

پ.ن 2:نظرات پست پیشین را پاسخ خواهم داد همزمان با پست متاخر