مترجــم دردها
X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 @ 11:32

۱۸۵: بالا‌دادن کرکرۀ؟

در واقع، پایین‌بودن (و ماندن) کرکرۀ این تارنما، بیش از آنکه سهوی باشد، عمدی بود. در اساس فضای کنونی وبلاگستون، فضایی خاک‌گرفته است و اکثراً دیگر اقامتی در اینجا ندارند. شهری‌ست تهی از جمعیت: عده‌ای که مانده‌اند دل در گروی میراث دارند و معدودی دل‌خوش به خوانندگان وفادار. برای بسیاری دیگر که وبلاگستون عرصه‌ای بود برای خودی نشان‌دادن و یار‌گرفتن و ارتباطات و... اپلیکیشن‌های جدید ارضاکننده‌تر بود تا قارقارک باستانی. اینجا بیشترْ سیطرۀ نوشتن است و خواندن و خواندن و خواندن. در زمانه‌ای که یکه‌تازی با رسانه‌های به‌اشتراک‌گذاشتن تصویر است، وبلاگستون کمتر شانسی داشت.

اما، برای من، ننوشتن در اینجا بیشتر حکم فرار از میراثی بود که در اینجا از خویشتن برجای گذاشته بودم. در واخوانی دوبارۀ نگاشته‌های پیشین، چه در نوع نوشتار و چه در جنس پیش‌بردن بحث، حسی ناخوش‌آیند داشتم. گمان می‌کردم دیگر در مرحله‌ای هستم که «گسست» پدید‌آمده در نوع نگارشم را نمی‌توانم در اینجا ادامه دهم. وسوسۀ نوشتن بود، اما در اینجا نه.

اکنون، بی‌مقدمه در اینجا می‌نویسم. نمی‌دانم وسوسه‌ای لحظه‌ای است در میانۀ کار یا اینکه عزمی راسخ است برای شروعی دوباره.

سه‌شنبه 2 تیر 1394 @ 01:29

184: سند حقارت

برای شهروندانی که به فضای سبز اطراف بزرگراه های بی انتها عادت کرده اند و چشمانشان به رویت فواره های چرخان دمای 40 سانتی گراد، خو گرفته؛ البته شعارهای پیاپی شهرداری در بزرگراه ها و اخطار های اهل فن یاوه محض هست. چرا که هنوز نشانه ای در کار نیست و در صورت بروز وجود، آب را از حلقوم یکی دیگر از شهرهای مجاور می توان کشید بیرون.

در این میان اما، دال اعظم حماقت نه فواره های چرخان است و نه آب های روان در آسفالت بزرگراه ها و خیابان، بدترین و چندشناک ترین تصویری که در تمام این چند سال دیده ام و هر بار که می بینم، بر میزان خشم و حیرتم افزون می شود، همانا دریاچه چیتگر است.

در حالی که کشور در پرتگاه کم آبی ست و بسیاری از شهر ها در آستانه متروک شدن، حضرات مصرانه در تلاشند که مبادا در صحاری تهران، سطح آب سانتی متری پایین نرود، مصداق عینی سر گاو تو خمره گیر کرده. آنچه که سبب هراس من می شود، تناقضی ست که بسیاری از شهروندان این کشور با آن رو به رو می شوند، فاصله ای که بین شهروندان داده می شود، فاصله ای که خواسته یا ناخواسته بین شهروند " تهرانی" و "دیگران" نهاده می شود و  کفه همواره به نفع دسته نخست سنگینی می کند.

شنبه 15 آذر 1393 @ 21:36

183: دیوار

با الهه و خواهرم رهسپار کوه می شویم، هوا نیمه ابری ست، اما آلودگی هوا توی ذوق می زند، در واقع حداقل یک ساعت پیاده روی و کوه پیمایی نیاز است که بشود بر فراز این لایه خاکستری و غبار آلود رفت و نیم نگاهی به آبی ِ آسمان انداخت.


از همان ابتدای کوه پیمایی آغاز می شود، دیدن پسر هایی از طبقات اجتماعی مختلف که فکر و ذکرشان تنها یک چیز است: دختر. برخی با هم اند و همان پایین تر ها می نشینند و لاسی می زنند و در یکدیگر می لولند، دیگرانِ دور هم هستند که یا در پای کوه و یا در دور دوری های پایین کوه، به زعم خویشتن مخی بزنند و حالی بکنند. اعتراف می کنم رویت پاره ای از اُزگل های هم وطن براستی اسباب چندش من است، کس چه می داند شاید یکی از دلایل علائقم به ارتفاعات رهایی از چنگال همین هاست.


بالاتر که می رویم تعدادشان کمتر می شود، اما صدایشان را می شنوم و گهگاه می بینمشان که در گروه هایی چند تایی، سیگار به لب و یا قلیان به دست، خریدارانه مشغول وارسی و ارزیابی بدن ها هستند. بالاتر ها دیگر خبری نیست، آن بالا برای لحظاتی امکان نفس کشیدن فراهم است، افسوس که هنگام بازگشت لاجرم از دیدارشانم.


...


حجم خشونت وارده بر زنان، چه در قامت مزاحمت های خیابانی، شوخی های کلامی، نگاه های هرزه تا مراتب بالاتر و پیچیده تر - و البته پنهان تر  آن - که در سازمان ها و نهاد های آموزشی و اداری و... وجود دارد، آن چنان شگفت است که مرا به حیرت وا می دارد، در این وانفسا، اگر زنانی ، چه در فضای وبلاگستان و چه در عرصه های کمتر مجازی، به سخن در آیند و رفتار مردان را به کفتار ها تشبیه کنند، چاره ای جز تایید نمی بینم، چه آنکه عمده دریافت فردی و درونی من موید این نگاه ست، هر چند که کمتر سعی می کنم این طور آشکار در جایی بروزش دهم.


پ.ن:بابت غمکده درست کردن وبلاگ پوزش می طلبم، زین پس بیشتر حضور دارم و اگر در کامنت دوستان نکته ای یابم و یا نیازمند سخنی باشد، آنجا بیشتر حرف هایم را خواهم زد.

چهارشنبه 28 آبان 1393 @ 12:50

182:...

دو یا سه سال زمان لازم بود تا مجید راز خودش را فاش کند، اینکه دختر دایی اش که این طور شگفت انگیز دوست می داردش، در اصل خواهر ناتنی وی است. مجید در طفولیت مادرش را از دست می دهد و پدرش می ماند با یک نوزاد تنها، در همان حال، سال ها از زندگی مشترک عمه اش می گذرد و بچه دار نمی شود، پدر سرپرستی او را به خواهرش می دهد، خودش هم ازدواج می کند ولی تا آنجا که خاطرم هست بارها و بارها پیش پسر می آمد و اسم او از زبان مجید جدا نمی شد. در واقع پس از چند سال هم کلاس بودن، زمانی که مجید راز خود را برای من فاش کرد، در همان سنین هم حتی برای من تعجب آور بود که چگونه این راز بزرگ را این طور هضم کرده و مدیریت می کند.


چند سال بعد با پایان یافتن دوران ابتدایی، مدرسه ما از هم جدا شد، ولی دوستان قابلی برای هم ماندیم. در همان ایام مجید دختردایی/ خواهرش را از دست داد، برای مدتی چونان روح سرگردان شده بود و سرسنگین، چند صباحی زمان لازم بود تا خود را پیدا کند.


پس از این واقعه، رابطه ما کمرنگ تر هم شد. رشته های تحصیلی مان جدا شد، کمتر یکدیگر را می دیدیم، با کوچ ما از آن کوچه، دیدار های گاه به گاه ما می شد به دیدار در خیابان ها، چرا که مسیر آمد و شد یکسانی داشتیم. اینکه با دختری دوست شد، ازدواج کرد را در همین دیدار گهگاهی در خیابان فهمیدم، دیدار هایی که همیشه ادامه داشت، چه با از دور سلام دادن، تکان دادن سر ها، چراغ دادن با ماشین ها، دست دادن ها و تبریک گفتن ها...

.

.

.


مجید، نخستین دوست دوران مدرسه ام، دوست صمیمی و هم بازی دوران کودکی من، تنها چند ساعت است که فوت کرده، و من در حیرتم که مرگ چقدر می تواند نزدیک باشد، در واقع یک ساعت اول را تنها به خیره ماندن به دیوار گذراندم و بعد از آن بود که اشک ها جاری شد.



نزدیکی مرگ به آدمی، بیش از آنکه اسباب وحشت من باشد، علت حیرت من است. اینکه هر لحظه، خاطره، خنده و گریه می تواند آخرین لحظه دیدار باشد، چیزی ست که در بسیاری از مواقع مرا براستی می لرزاند. فکر دو چیز مرا رها نمی کند: مادرش که او را چشم و چراغ خانه می دانست. و همسرش که تنها یک شب در خانه نبود و امروز دیگر مجید در این خانه نفس نمی کشد، نفس او را گاز بریده بود. 


رفیق چه زندگی پرسرگذشتی داشتی تو


شنبه 5 مهر 1393 @ 21:46

181: فقر واژگان

مادامی که مرگ آن بیرون، در کمین ست؛ نوشتن از آن تنها فرسایش واژگان ست.



     با یاد خاله هاجر، که صبور بود و مهربان، افسوس که سرطان حریفی بس قدر بود.

   1       2       3       4       5       ...       38    >>