تاپاله ای ست مجسم که قبای انسانی به تن دارد.آن طور که از بــر و رو پیداست سختی به تن ندیده که هیچ،بسی رفاه و حال ها که تجربه نکرده ست.لباس ها که مشخص است فی ِ کلانی برایش پرداخت شده و دست هایش آنچنان اسایش دیده ست که به گمانم بزرگترین سختی اش بلند کردن قاشق و چنگال استیل بوده.روی هم رفته پسری ست کم حرف و زمان های طولانی زل می زند به آدم وحرف های بی ربط - و در عین حال متکبرانه -می زند.بدتر از همه اینکه همیشه خدا که می آید غصه می گیریم که مثل مگسی آویزان می شود و وز وز می کند و تخفیف می خواهد و باز زل می زند به آدمی.آنقدر وز وز می کند که دست آخر برای رها شدن از شرش تخفیف را می دهیم و خلاص.پول مفت را گرفته و آنقدر خورده که در حال ترکیدن است،در حالی که در گوشه گوشه شهر کودکان کار برای لقمه نانی جان می کــَنند.
در میان صحبت های غالبا ً بی ربط اش،از وضع کاسبی می پرسد،می گویم در سال جدید بهتر شده ،ولی روی هم رفته چنگی به دل نمی زند.می گوید که بابا هم از وضع کسب و دخل ناراضی ست.می گویم شغل پدر چیست و در جواب می گوید اجاره.
هان؟اجاره؟
این را با تعجب می پرسم.می گوید که تعدادی سوله و خانه و مغازه و... دارند که حالا به خاطر خراب شدن وضع بازار فقط دو تای آنها مشغول هستند.دستم می اید که زندگی انگلی گویا چندان بر وفق مراد پیش نمی رود.
در مقام اعتراف می گویم که هم نفس با ولتر فقید معتقدم که :"همه آدم ها خوبند مگر آدم های تنبل".گمان می کنم در این حد از نچسب بودنش، مفت خوری اش به غایت موثر بوده.
هر چند قصد داشتم از تفلونی این بابا به عنوان مدخلی برای پرداختن به خصم اول - جماعت مشاور املاکی - استفاده کنم،اما خسته تر از آنم که بتوانم نظرم را در باب این طبقه جفت و جور کنم،اشاره داشتن به انگل ها می ماند برای فرصتی بعد
آیا نرسیدن ما حاصل یک تقدیر ناخواسته بود؟
در واقعیت،دایره اقوام ما آنچنان اندک است که به جا آوردن صله ارحام در صبح تا ظهری خاتمه می یابد.پدربزرگ پدری - همین اواخر - پنجاه و چند سال پیش در سانحه ای جوانمرگ شد و پیرو آن مهلتی برای ازدیاد نسل فراهم نشد و در ادامه نه بچه های عمو و نه عمه ای.در خانواده مادری وضع کمی بهتر بود.دو پسر دایی و دو دختر خاله و یک پسر خاله... تمام.شگفت آنکه تمامی همین قوم و خویش کلان هم در دو خانه چند طبقه هستند.همت داشته باشی ظرف چند ساعت عید دیدنی ها را کردی.با این قوم و خویش اندک،جای تعجب نبود و نیست کسانی که در استاندارد عموم،اقوام دور محسوب می شوند،جزو نزدیکان ما به حساب آیند و آمد و شدی داشته باشیم.با این استدلال،خاله مادرم،خاله ما هم بود و هر چند او را کم تر می دیدیم،ولی سخت دوستش داشتیم.
سال آخری اساسی درگیر بیماری بود.پیغام داده بود که جوان تر ها به دیدنش بروند که دلتنگ است.تصمیم داشتیم امروز به دیدنش برویم،که دیشب خبر آمد فوت کرده است.تن فرتوت اش دیگر تاب و توان مقاومت نداشت. با حساب این خاله،سومین باری شد که فرصت دیدار آخر را از دست دادم.
پیرزن دلتنگ رفت.
رو به روی خانه مادربزرگم پارک کوچکی بود؛ مامن توله های مردم که یک دم آرام نمی نشستند و هیچ جنبنده دو پا یا چهار پایی را آرام نمی گذاشتند.یکی از آنها را با اسم رمز فــــَــتـــَل مشخص کرده بودم،با بیست کیلو وزن برای ذله کردن منطقه ای کفایت می کرد.
نخستین روز عید که هوای صله ارحام به سرمان زده بود به دیدن مادربزرگ رفته بودیم،خــُــرده خریده داشتم،به سوپری محل رفتم دیدم که همو فـــَــتـــَل پشت دخل نشسته.ظاهرا ً شور و شر کودکی اش فروکش کرده بود و آداب حرف زدن را با مختصات ایرانی فراگرفته بود.زمانی که مشغول فراهم کردن سفارشات بود یکسر به این فکر می کردم که عمر گران عجب می گذرد.
در راه بازگشت،داغ دلم از نو تازه شد.پسری مجتبی نام را که در نوجوانی از دلدادگان ولایت بود را دیدم که روان، پشت فرمان به عید دیدنی می شتافت.ظاهرا ً از صراط مستقیم ولایت برگشته بود و پا به کژراهه نهاده بود.سری طاس و ریش پروفسوری،رایحه ای از برادر کوچک بسیجی سابق نداشت که با چه سختی ای ریش بلند می کرد.
شاملوی فقید در یکی از مستند های پایان زندگی،از زندگی می نالید که چرا آنقدر کوتاه است،عین عبارت :"زندگی به طرز بی شرمانه ای کوتاهه".ان زمان می گفتم این بابا بعد از هفتاد و پنج سال زندگی دیگر از جان زندگی چه می خواسته که بعد از این همه عمر باز هم کمش بوده.
سال به سال و عید به عید،و در زمان تولد،غم ام می گیرد که مبادا جوانی از کف برود و آهش بر جای بماند.عمری که به سرعت برق و باد می گذرد و یارای لنگر انداختن در لا زمان را نداریم.البته نمی خواهم کام دوستان را تلخ کنم،سال نو مبارک و از زندگی لذت ببرید،اما خب زمان زود می گذرد،باور کنید !
پ.ن:دیشب seven را دیدم،نفسم بند آمده بود.متن های را هم که وعده داده بودم می نویسم،به چشم
با الهام از داستان یوسف پیام دار که خواب دیده بود که ستارگان آسمان ها سجده اش می کنند - حالا اینکه ستاره ها چگونه سجده می کنند براستی جای سوال! - تعداد زیادی متن در سر دارم که دستانم را سجده می کنند تا به تکاپو افتند و این بی نواها را از عالم ذهن به عالم عین رهنمون کنم.افسوس که دم عید است و سرهای مخاطبین شلوغ و نگارنده کمی تا قسمتی فراخ.
از میان تعداد زیاد متن هایی که در سر دارم،اینبار می خواهم پاس - داشت رفتارهایی دموکراتیک کنم و از مخاطب بخواهم که او بگوید کدام یک را بنویسم:
دیدن دوستان وبلاگستان را:مهدی پژوم و فاتیما و یلدا،سبک تازه ای که در بسیار ارزان تر خریدن کتاب ها یاد گرفتم،بستن موشک های چهارشنبه سوری به ماشین اسباب بازی و تست سرعت (آن هم در کتاب فروشی!)،قضیه خرگوش هایی که داشتیم،پاپی سگ مفلوکی که تنها یک شب مهمان ما بود و...
لازم به تذکار نیست راوی از یک طرف تمایل دارد که متنی بنویسد و از یک طرف تنبلی اش گرفته،آبکی بودن متن هم از این جهت.
در ایران، سنتی دیرینه ست که جماعت مدام از ناآگاهی مردم بنالند و یکدیگر را به خوانش کتاب دعوت کنند.در سیمای وطنی برنامه های عریض و طویل راه می انداختند و به ملت کتاب معرفی می کردند،که غالب موارد نگارش سه تن بود:امام راحل،شهید پرافسور مطهری و شهید آوینی.
به پیروی از رسمی چنین،و برای نشان دادن اینکه بهای کتاب آنچنان که کافرانش می گویند گزاف نیست،به قیاس نخ نما شده ی ِ قیمتش با ساندویچ و امثالهم می پرداختم تا نشان بدهم می شود در کنار خرج برای ساندویچ و پیزا و فست فود،ناپرهیزی نکرده و گوشه ای هم برای کتاب خرج کنند.مثالی که از چند سال پیش و با بالاتر رفتن قیمت کاغذ،به کناری رفته و می رود خاطره شود.
آن چنان که من از تجربه اهل فن دریافتم،هر چند که در آستانه سال نو کتاب فروشی ها نظیر فروشگاههای پوشاک و خشکبار و ... شلوغ نمی شود،ولی دست کم تکانی می خورد.علتش مشخص است،آخر سالی سر کیسه ها شل می شود و حساب دو دو تا چهار تا کمرنگ تر می شود و در ثانی وقت آزاد به گونه ای هست بشود محض خاطر خدا تورقی کرد.
امسال اما راستی راستی کویر است.آنقدر خلوت است که فله ای بیاییم بیرون و سیگاری بکشیم و خاطره بگوییم و بیم این نداشته باشیم مشتری داخل مانده.با شروع شدن تحریم ها قیمت کاغذ ها تا شصت درصد افزایش داشته و هم زمان قدرت خرید مردم هم به نسبت سالهای پیش کاهش یافته،گل بوده به سبزه آراسته شده.گاهی آنچنان بیکارم که می توانم بنشینم حسابی کتاب بخوانم.البته اینکه آدمی بتواند سر کارش به مطالعه اش برسد بد نیست،ولی پــــَرش به پول بگیرد به نظر می رسد بهتر باشد.
برادران - و البته گاهی خواهران - بسیجی آزادند که هم چنان دم از شکوفایی اسلامی بزنند و مشکلات را گردن دُژمن بیندازند و جانانه از کارآیی حکومت دفاع کنند؛ولی این طور به نظر می رسد که طبقه متوسط ایران ک َ مثل شن هایی شده که در نیمه بالایی ساعت شنی هستند،ساعتی که خم شده و دانه های شن ذره ذره تحلیل می روند.
وضعیت از بد به بدتر نزول پیدا می کند،تضمینی وجود ندارد که از بدتر به بدترین سقوط نکند.
پ.ن.:کامنتها را زین پس پاسخ می دهم،باور کنید وقت نداشتم
پ.ن.2:حماسه ای آفریدند ملت و نماینده گان براستی منتخب راهی ِ خانه ملت می شود برای انجام کارشان.فامیل درجه یک استیک بار هم حساب کار دستش آمد !